۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

روزی گذشت خ.ری از گذرگهی // فریاد عرعربر سر هر کوی و بام خاست (خ.ر در قم )



روزی گذشت خ.ری  از گذرگهی


فریاد عرعربر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم


کاین سیاهی  چیست که بر پالان خر

آن ساندیسی جواب داد چه دانیم ما که چیست


پیداست آنقدر که پالانیست  گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت


این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است


این خ.ر سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است


آن خ.ر که مال رعیت خورد گداست

بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن


تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود


کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست 



فریاد عرعر بر خواست